قصه ی ما آدما
درباره وبلاگ

سارا صادقی
رشته تحصیلیم کم و بیش تلفیقی از هنرو علمه!ریاضیو خیلی دوس دارم!خوشحالم که ی وب کوچولو دارم واسه دل نوشته هام!:)

صفحات وبلاگ

RSS Feed
موضوعات
 
نويسندگان
سارا صادقی

آرشيو وبلاگ

آرشیو كل مطالب

 
۱۳٩۱/۸/۱٠ :: ٦:٢٧ ‎ب.ظ :: نويسنده : سارا صادقی

تصمیم گرفتم یه سری به فروشگاه عرب های مسلمان بزنم وقتی به مقابل مغازه رسیدم دختر عرب با دیدن قیافه ام و با این تصور که من هم عرب هستم سلا م غلیظی نثارم کردو منتظر ایستاد.جلوی مغازه پر بود از میوه های اسیایی و شمال افزیقا با دیدن خرمالو خوشحال شدم و با وجود اینکه خرمالوها از فرط رسیدگی در حال انفجار بود سفارش دادم وبا کیسه ای از خرمالو به طرف اپارتمان کوچکم در مرکز شهربه راه افتادم. در راه دوست دانمارکی خود را دیدم.هر دوی ما خوشحال و راضی از این دیدار و با گفتگو از خاطرات مشترکمان حال و هوایی عوض کردیم.در پایان خورمالویی از کیسه به او تعا رف کردم. وقتی خرمالو را با انگشتهایش لمس می کرد با تعجب پرسید این چیه؟.گوجه؟گوجه می خوام چه کار؟گفتم این خرمالو ی نه گوجه.....با تعجب پرسید با روغن باید سرخش کنم؟ من که از جواب او خنده ام گرفته بود توضیح دادم که چطور خرمالو را بخورد. و او مثل یه کاشف که کشف بزرگی کرده بود از من جدا شد و در میان گروهی از مردم که با عجله از مترو خارج شده بودند از نطر محو شد.

MHR    31.10.2012



موضوع مطلب :